حیاط خلوت اللهم عجل ولیک الفرج
روزگار عجیبی است .چه بسیارند بازیگران عشق و چه وازه ی مظلومی است عاشق شدن .چه بسیار هوس ها که به نام عشق میبالند وچه بسیار عشق ها که در پشت هوسی میشکنند وای که کاش که انسان ها مفهوم واقعی عشق را در میافتد ...
دلتنگ دلتنگم و راه فراری نیست ازین دلتنگی بار زندگی بر دوشم سنگین و آوای نا امیدی ام بلند پنجره ای گشوده نیست به باغ مهتاب اینجا تاریک تاریک است شمع امیدم از اشک هایم خیس و به هیچ حیله ای دیگر روشن نمیگردد اینجا تاریک تاریک است مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر مرا با خود ببرید مرا که هرگز بر بامی بلند ننشستم و ستاره ای از آسمان نچیدم مرا که به هر نقطه خاکی که پا نهادم باید از دل بستگی ها دل میبریدم مرا با خود ببرید ای کبوتران مسافر مرا با خود ببرید که اینجا دیگر جای من نیست و این قلبی که در سینه میتپد دیگر قلب من نیست قلب من را در شبی تاریک دزدیده اند و رگهای رابطه را بریده اند به من نگویید آنکه رفته بازمیگردد نه به من نگویید که رفتگان دیگر هرگز بر نمیگردند و آنچه بر جای میماند خاکستریست از خاطره ای غبار آلود و شبه ای از یادی که نه دیگر نه مهربان است و نه خوب از من نخواهید که آرام گیرم آرام که قامت آرامشم را طوفانی خشمگین و خروشان بر خاک فکنده بر خاک و ریشه تحملم را از جای کنده از جای به من نگویید که صبور باشم ... صبور که کاسه حوصله ام از صبر خالیست و جام طاقتم شکسته نه از من نخواهید به من نگوییید که اکنون منم تنهای تنها رو در روی زندگی ایستاده ام توی خلوت پر از همهمه, که صدایی به صدات نمیرسه آسمونا ارزونی پرنده ها, جای آسمونا یه قفس بده بازم هیچ راهی به مقصد نرسید, من هزار و یک شبه معطلم چرا دنیا با تمام وسعتش مرحمی برای زخم من نداشت؟ سر رو شونه های سنگ روزگار قد این فاصله هق هق میکنم پشت خنده های مصنوعی من, دل به این بغض گلوشکن بده گم شدم توی شبی که خودمم, شبی که حتی یه فانوس نداره لک زده دلم واسه یه همزبون, شیشه ی دل همه سنگ شده لحظه دیدار من از تو گم می شوم خود نیست و خیالم به رویا می رود به کجا برویم که دستانم خالی از تو نباشند به خود می بالم از پروانه بودن بیا بدویم در برق نگاه هم لحظه دیدار ما آرزو به خواب می رود کدامین ستاره را برایت از شبهایم بیاورم به خورشید بگو آن روز دیرتر برود بگو که قلم فرشته ها جادویشان را بریزند به رویمان تنها خنده باید اغاز دستهایمان باشد گریه را برای لحظه ای به فراموشی می سپارم تا اشکهایم را نبینی تو می دانی که شاید من از تو نباشم ولی همان یک لحظه را قابی از خاطره برقلبت بکوب تنها لحظه ایست.............................. لحظه دیدار من و تو..................... من درکهکشان عشق به توغرقه وتوتنها ستارهء نورانی این کهکشان عظیم مرا ازرؤیاهای خود ترد کردی وتنها به اعماق کورشدهء کهکشانی فرستادی که راه برعبورهرستارهء نورانی بسته وخود را ازچشمان اوربودی نمی دانم چه شد که آن عظمت روزهای عشقت وعشقم به پایان رسید وتنها برای من خاطره های چه خوش وتلخ به یادگار دارد وتورا نمی دانم نمی دانم که حتی ذخیره ای ازخاطرات آن روزها درمغزوفکرت باقی است یا نه که دیگرصدا ونبض قلبت را ازمن دریغ می داری به راستی چه پیش می آید که عشقی با آن حرارت وگرمی رو به سردی وفراموشی گذارده و بازیگران این عشق به فرتهء نابودی و فراموشی می روند وتنها خاطرات تلخ وشیرین روزها، خنجربه قلبهای خسته گذارده وحتی با سیب معرفت خنجرنفرت می خوری و کس ازسردرون کهکشانی به آن زیبایی و فروغ خبری ندارد واین تنهایی است که او را می پوساند و به انزوایی می کشاند که هیچ ﮐس را رخصت ورود به آن نمی دهد وروز به روز ولحظه به لحظه ستاره های درونی این کهکشان می میرند وتنها یادی ازاو شاید به جای ماند وتو را نمی دانم که چگونه می توانی آن روزهای شورمرا فروگذاری وحتی با مرگ ستاره ها وکهکشان این ذخم خورده درامان باشی ونه عذابی ونه دردی ازعشق برسینه گذاری نمی دانم وفقط این جمله درذهن پتک می کوبد که عشق آمدنی بود نه آموختنی.......
احساسم را به من بازپس دهید کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد . و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست! از دیده بجای اشک خون می آید دل خون شد و از دیده برون می آید دل خون شد ازاین غصه که ازقصه عشق می دید که آهنگ فسون می آید می رفت ودو چشم انتظارم بر راه کان عمر که رفت باز چون می آید با لاله که گفت حال ما را که چنین دلسوخته وغرقه به خون می آید کوتاه کن این قصه جانسوز ای شمع کز صحبت تو بوی جنون می آید
اگه میتونی منو دعا بکن, من که دستم به خدا نمیرسه
همه ی دار و ندارمو بگیر, هر چی بودمو دوباره پس بده
تا ته جاده ی دنیا رفتم و بازم انگار سر جای اولم
پای هر چی که دویدم آخرش حسرت داشتنشو توو دلم گذاشت
دارم از ثانیه ها سیر میشم, دارم از دوری تو دق میکنم
روزگار سردمو ورق بزن دست مهربونتو به من بده
منو با خودت ببر به روشنی, آخه هیشکی مث تو منو دوس نداره
میدونی دلیل گریه هام چیه؟ آی خدا دلم واست تنگ شده.........................

که زیستن بدون احساس بودن از نبودن هم سخت تر است
چه شده است ؟! چرا روح مرا به زنجیر میکشید
سایهی لطفتان هیمهی آتشیاست که بر جان من شعله میکشد. رهایم کنید
من نمیخواهم از شما هیچ نمیخواهم
نه مهربانی نه رحم نه عشق نه دوستی نه محبت نه نگاه
فقط احساسم را به من بازپس دهید تا باشم
من پرواز خواهم کرد تا خود خورشید و با خورشید یکی خواهم شد
و در میان بهت و حیرت تو از خورشید خواهم گذشت
و از عدمی که تو بر من آفریده بودی گذر خواهم کرد...حتی از ازل نیز خواهم گذشت
تا به سرزمینی تهی برسم که مرا آنجا آفریدند. مرا در هراس هیچ طعام دادند
و در عظمتی به پهنای تمام نبودنها پرواز دادند
من با احساسم تا خود آشیانه پرواز خواهم کرد
سینهی آسمان را خواهم شکافت و تا نهایتِ بینهایت پرواز خواهم کرد...................
کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیانش به شهامت نیازی نبود.
کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پائین آمدن دستها مستجاب می شد .
کاش شمع حقیقت محبت را در تقلای بال و پر پروانه می دید و او را باور می کرد .
کاش مهتاب با کوچه های تاریک شهر آشناتر بود .
کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد .
کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست .
کاش در قاموس غصه ها ، شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد .
کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید .
کاش جدائی معنی دوستی را می فهمید. 

قطره؛ دلش دریا می خواست
خیلی وقت بود که به خدا خواسته اش رو گفته بود
هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق
قطره عبور کرد و گذشت
قطره پشت سر گذاشت
قطره ایستاد و منجمد شد
قطره روان شد و راه افتاد
قطره از دست داد و به آسمان رفت
و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت
تا روزی که خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!
خدا قطره را به دریا رساند
قطره طعم دریا را چشید
طعم دریا شدن را
اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟
خدا گفت : هست!
قطره گفت : پس من آن را می خواهم
بزرگ ترین را، و بی نهایت را !
پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!
و آدم عاشق بود، دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد
اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت
آدم همه ی عشقش را درون یک قطره ریخت
قطره از قلب عاشق عبور کرد!
و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید. خدا گفت :
حالا تو بی نهایتی، زیرا که عکس من در اشــک عــاشق است!
| Design By : Night Skin |
